روی جای پایت نشستم
گفتی به جاده نگاه کن
رد غبار غروب را گرفتم
الان وقت طلوع آفتاب است
دستور دیگری نیست؟
من توام و تو من نیستی بلکه تویی
اما من همچنان توام و تو خواهم ماند!
روی جای پایت نشستم
گفتی به جاده نگاه کن
رد غبار غروب را گرفتم
الان وقت طلوع آفتاب است
دستور دیگری نیست؟
من توام و تو من نیستی بلکه تویی
اما من همچنان توام و تو خواهم ماند!
---
...
---
...
از ارتفاع که پایین آمدی رفت!
...
فکر میکردم هرکس روی ارتفاع ایستاده همه جا را می بینه؟
آره ولی نه هر ارتفاعی!
نیلوفر آبی که از دامنة آبگرفتگی کوه به پایین می نگریست؛ تنها چشم انداز دشت، رمه ای بود که هر روز با چوپان نی به لبش سر میرسید؛ چشمان نیلوفر چون ستونی از دود آه را فواره می داد. هنوز نگاه دل من به وصال نگاهت نرسیده است که چون نیلوفر آبی آن دامنه غم می نوشد!
باورم کن تا به دلتنگی ام پایان دهم و این آغاز هجرانی خواهد بود که باد زمان آن را وزیدن گرفته است؛ بیا که انتهایی ترین واحة وصال در التهاب آغاز است؛ آغازی که خود برترین نشان پایان خواهد بود. من در« حریم لطف» به لطافت نگاهت دلم گرفته است.
کاش بودی، بودی تا از مأذنة حضور تو به نماز می ایستادم و از آنجا به دردمندترین پرسش های دل خویش که نیست جز« تاکَی» تاب می خوردم که شاید بالی گشوده شود.
مرا در فرصت خویش بار ده، هر چند درماندگی پاهای من آبستن پایان است!
تو خوش ترین آغاز باغستانی هستی که نارونهایش نور می نوشند و سپیدارهایش آرامش حواله می دهند.
پس؛ از پرسش دیگری آغاز می کنم، که روایت بال های شکسته را در« غدیر» فرقت نشانه رفته است.
راستی نگاهت جا ماند! چرا رفتی!؟ آن روز می گویم که دلم را نگران خویش ساختی و هیچ فرصت جز فرسایش نبود تا...
کجا آرمیده ای تا بال های باورم فرش وجودت شود و به کجا ره خواهی سپرد تا پلک های چشمانم مرکب راهوار مقصدت گردد؟!
کاش می شد تو را بویید! و از فرصت بالا بلند تقدیریت، تشکر کرد!
می دانم که فردایت بی گناهان من نخواهد بود! هر چند تو آنرا توبه خواهی داد، باز این منم که گناه را برای خود به ثبت خواهم رسانید و این برآمده از« آغاز دلتنگی» است.
مرا سوزد
درون خلوت تنها
و من آهسته می میرم
نمی داند کسی جز تو!
از محبت و از دوست داشتنهاست!
از نخواستن برای خود و خواستن برای دیگران
از خندیدن در التهاب سختی ها و از مهربانی با نامهربانان!
مهربانی!
دلتنگی و شادمانی می ماند، هم بر دهلیزهای دل و هم بر زاویه های چهره؛ و تو این را نپرسیدی نه از من، نه از باد و نه از دریا و نه از باران! سوگوارة نگاه تو در دامنه ای بر پا شد که چشمه چشمه امید در وصل می رقصیدند، آنجا رمه ها چراگاهشان ستاره ها بود، وسعت بی عرض و طولِ جغرافیایی همرنگ دریا و شاید هم همرنگ خود، تو اما آسوده آتش بودی، هم در وصل و هم در داغ هجران که شاید هم نمی رسید! فقط شاید! هر چه که تو خود در وصل آن را می دیدی! پریشان تر از آن چشم ها کجا دیده ای چشمه ای که هم آبدار باشد و هم به جریان برآید؟!
پرسیدن کار آسانی است اما فقط از دیگران و نه از خود، که پهندشت پاسخ آن در خود برآمده از هزاران روز از فصل های چهارگانه است. هم آفتاب، هم باران، هم باد و هم طراوت هایی که هزاران تبسم را نشانه می گیرند همان طور که از هزاران لبخند می زایند!
پرسیدن کار آسانی است و من پاسخ تمام « آتش گفته های» تو را دادم چه با زبان، چه با چشم و چه حتی با سکوت و در رهانیدن تو از آن همه ...
و این زبان توست که بوی پاییز را نوید می دهد، آنهم پاییزی که در انتهایش نه زمستان باشد و نه بهاری دیگر!
آری اینجا سوگ نشین ترین قلة وصل است و تو پارساترین پروانه ای که هفتاد بند از وجودش به هفتاد هزار گناه کبیره گرفتار آمده است و اینهمه به یک نگاه فرو خواهد ریخت آنهم بر سر« زبان و ذهن» و تو معصوم خواهی مرد هر چند در آلوده ترین بسترها لذت چشیده باشی! آری معصوم خواهی مرد! آنگاه تو را در لابه لای گلبرگ های عواطف پوپک ها تشییع خواهند کرد و کبوترها به نفرین کسی زبان می گشایند که وصل تو را در سوگ نوشت و آن کسی جز معصومیت فرو خفتة بی فردای تو نیست، آری تو!
و آنجا جز تو هیچ کس قائل به من نیست! هر چند من، بیرق دار شعله های آتش فرصت سوزی ها باشم، باز مرا در لا به لای معصیت های تو، در بهشت جای خواهند داد!
کمی در فرصت ماندن
"آنی" برای رفتن
و لختی در درماندگی ماندن و رفتن
کبوتر پر گشود!
پری سپید در آسمان نگاه به زمین انداخت
و زمین آغوش باز کرد
طوفان حسادت کرد
شاخه امید وار شد و خندید
برگ تکانی خورد و کبوترباز نگشت
رودخانه صدا برآورد
کبوتر مسیرش عوض کرد
بهار از پشیمانی در ماند
و تو همچنان در سکوت بی ارادگی آتش می نوشی
کاش تا بهار آینده زنده بودی!
سایه ای تابید
ستاره عرق کرد
دوستم افتاد! لرزید
دستم بالا رفت
آسمان خندید
و من به دستم نگاه کردم
آرزوها رژه می رفتند زبانم بند آمد
آسمان اخم کرد!
ستاره تعجب کرد و اطلسی سر خورد!
بی فاصله!
بی واسطه!
از جویباری که بر گونه ام نشسته
و به سوی تو ای آنکه در انتهایی ترین فرصت امید برافراشته ای!
چون ابری و بر باد نشسته ای
زمین خورده ام و دستی بسویت گشوده دارم!
از آنجا که لبخند نگاهت پر از آرامش است بر می خیزم
و تو را در آینه ها می جویم!
دست در امید بر فرازت می اندازم تا....!
بی منت و تنها!
ابتدا چشم انداز نگاهش پر بود از بلورهایی از برف
بعد بارانی شد
آنگاه مه آلود گشت
و من زمین خوردم!
...
align=left