تبليغاتX
طاماتیان

طاماتیان
 
صفحه ای برای دلتنگی و دل بازی

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390 توسط سیب خور
سلام به تمام دوستان بزودی میام به لطف و مهر شما پاسخ می گویم ببخشید

شال بسته ای؟

پالتو تن کرده ای؟

زمستان است؟

پاییز رفت؟!

مرا بستر خواب کرد!

اما از رفتنش غمگینم

زمستان به برف هایش

باران های دم اسبی اش

و سرمای دلچسبش می شناسم

تعطیلی چند روزه مدارس

و چکمه های لاستیکی کودکی

چاله های آبگیرش

چوب کیلی بازی کردن های بعد از بارانش

زمستان سرعتی بیش تر از بهار و پاییز دارد

اما تابستان کمی طولانی و خسته است

دلم برای بهار تنگ شده

دلم برای بهاره های بهار

شکوفه ها ساقه ها برگ ها

سایه ها جویبارهای کنار سایه

و چشمه های کوهستانی بهار

تو با بهار می آیی؟

شالت را باز کن

پالتو بنه و بیا

منتظرم

بی اشتها شده ام بیا

با اشتیاقی بی اشتها جلو دالان بهار انتظارت می کشم

بیا

پرده بزن به پنجره ها

در را باز کن

من فقط لبخندهایت می خواهم

می دانی چرا؟

چون مرگ من در لبخندهای توست

پس دریغ نکن

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط سیب خور
صدای آهسته ی بهارم

به گوشت نشته ام تا خسته نشوی

بلورهایم بشمار

گلبرگ ها را ببین

دانه های برفی ام اما شکوفه های گل زیر پایم است

باران نیستم

برف نیستم

آهسته ترین صدای طراوت زای عطر گل هایم

مرا در شلوغی چترها پنهان مکن

مرا دوش های تو را نشانه است

گوشه های خیابان کز کردن کار مهربانان نیست

مرا دریابید

بهار منم اگرچه پاییزی ام

و بهار را از خود مگیر

ترانه ام

ترانه ای پر از رنگ و نسیم و نور و عطر و عود

بیا تا تو را به انتظار نشسته ام

دیریست که باورم نکرده ای

امروز دست هایت باز کن

و مرا تا انتهای آمدنت همراه باش

شولای پاییزی ات با من

تو فقط به بهار نگاه کن

قدم های من بلند است


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1390 توسط سیب خور
بارون که بارید

دویدی

بی چتر و تنها

کنار آلاچیق زرد نشستی

او گذشت خیس و بی چتر

تنهایی اش هدیه ات کرد

بی آنکه تو را ببیند

وقتی باز گشتی توی قاب در

انتظارت می کشید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1390 توسط سیب خور
نشسته ای پاییز روی یالی از نسیم

می رسی از سال ها و هنوز ما بی کسیم

نرفته بودی که برایم سراغ کنی نگاهی از طلوع؟!

اما من انتظارم این بود! اگرچه باورم شده که بی کسیم

حالا رسیدی مبارک قدمت تا به سال نو

بگذار تا بگویمت بی نامه و نشان! ما همه مفلسیم

رفتی سری بزن به کوچه های شلوغ طلوع

شاید کسی رسید به این نکته که ما دل واپسیم

مردی بکن به او بگو با باد هم هم نوا شود

گیرم که دل های ما خسته نباشد ز هر نسیم

برگی مریز زیر درخت انتظار سادگی بکن برو

با شاخه ها لختی سخن که سراپا نارسیم

یک روز هم بیا در بهار  با ما سخن بگو

انگار که رفته ای به  می ستان! ما می رسیم

دلم شلوغ تر از ریز شبنم های بهاری شباهنگی است کمی مرا فرصت دهید تا به جاده نگاه کنم

خورشید در حال طلوع است جای من روی زمین نیست

دو باره می آیم تا چشم به انتهای جاده بدوزم

باور کنید خورشید در راه است!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم شهریور 1390 توسط سیب خور
چین برداشت ابروانش

کمی اخم کرد

می گفت باورم نداری

نه تو را باور دارم آبجی

به اندازه صداقتت

به اندازه غصه هایت

به اندازه جوجه هایت

به صداقت بله بگو

به پاکی ات نشانه می دهم

از امروز بیا

خانه ما نزدیک است

روی سینه ات دست بذار

صدای باز و بسته شدن در خانه ما میشنوی

منتظرم

با یک شاخه گل

زیر پایت فرش دلم

توی چشمانت نگاه معصومانه

و روی لبانت تبسم می نشانم

تو بیا

از همین امروز

دیراست بیا تا دلم به هوایت خورد نسیم

اینجا همه نیستند تویی و من این همه بی کسیم

سراغ شکوفه مگیر شکوفه ام طراوید و رفت

اینجا فقط نگاه می نشیند به بار جمله هاجیم و کمی خسیم

از زاویه هم بر نیامد که حاشیه ها را پر کند

ماندم که چگونه اینهمه هستند و ما همچنان بی کسیم

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390 توسط سیب خور

عیدتان مبارک

خدایا عیدی ما را رضایت خود و خلقت از ما قرار ده

و ما را به آنجا برسان که دوستانت می بری

و از آنجا بازدار که دوستانت را باز می داری

آمین یا رب العالمین

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم تیر 1390 توسط سیب خور
سلامت به نگاهت نشیند

و گاه که دیده ات به وادی افتد

صدایش کن

بی تو نمی شود

او را صدا کن

و مرا در فراموشی ات بهل

آسوده خواهم خفت

مرا یاد مکن

که یادت بارانی است در آفتاب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 توسط سیب خور

محبت

به خود  گرفته ام

از سادگي دلم است!!!

كاري نميشه كرد

باور كرده ام

به هم ريختن خانه اش- دلم- كار من نيست

زلال است و ساده

باورش يقيني است

از من كاري ساخته نيست

گرفتار سادگي و صداقت است

ساده گفت! اينهم ساده شنيد!

فقط اين ميان منم كه بار رنج عقلانيتش بردوش گزارم و بهوشش كنم

اون  هم اگر بشود!!!

و اگر نشد...

محبت!

۱۰/۳/۹۰

سلامم ندادی!

از دلم علیک برخواست

روی شال بلندی از یال کوه نشستی

نگاهم نکردی!

برایت لبخند زدم

درخت مرا آهسته پرسید

با فریاد گفتم:

دیرگاهیست که مرا نمی بیند!

کبوترچرخی زد و با نگاهش روی دلم نشست

نسیم درخت را نرمه ای لرزاند

شب شده بود

با یادت ایستاده خوابیدم

صبح نبودی!

عصرمراسمی بود که فقط توعلتش تو می دانستی

بی آنکه او شاهدی حاضرکند اعتراف کردی

اما فقط برای دلت حتی نه برای وجدانت

دیرکردی

طاقت ماندن بی تو قیمتی گزاف داشت که وسع من اجازه نمی داد!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390 توسط سیب خور
روز شکوفه های بی همتای آفرینش مبارک باد

تبریک به تمام زنان نیکوسیرت کشورعزیزم ایران اسلامی

خوشبختی رفیق زندگی همه شما باشد

        

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 توسط سیب خور
سلام سادگی بهار

سلام زلالی آبشار

باز هم به آمدنت رسید دلی که تاب ماندنش دشوار است

برای بار آخر که آمدی ندیدمت

دلم گرفتار تنگی هاست

سراغم بگیر

آهسته از کنارم نرو!

شتابان منشین

و فروغت را معطر دیدن کن


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

فروش بک لینکطراحی سایتعکس