شال بسته ای؟
پالتو تن کرده ای؟
زمستان است؟
پاییز رفت؟!
مرا بستر خواب کرد!
اما از رفتنش غمگینم
زمستان به برف هایش
باران های دم اسبی اش
و سرمای دلچسبش می شناسم
تعطیلی چند روزه مدارس
و چکمه های لاستیکی کودکی
چاله های آبگیرش
چوب کیلی بازی کردن های بعد از بارانش
زمستان سرعتی بیش تر از بهار و پاییز دارد
اما تابستان کمی طولانی و خسته است
دلم برای بهار تنگ شده
دلم برای بهاره های بهار
شکوفه ها ساقه ها برگ ها
سایه ها جویبارهای کنار سایه
و چشمه های کوهستانی بهار
تو با بهار می آیی؟
شالت را باز کن
پالتو بنه و بیا
منتظرم
بی اشتها شده ام بیا
با اشتیاقی بی اشتها جلو دالان بهار انتظارت می کشم
بیا
پرده بزن به پنجره ها
در را باز کن
من فقط لبخندهایت می خواهم
می دانی چرا؟
چون مرگ من در لبخندهای توست
پس دریغ نکن

